«گوسفنداي دايي حاج حسن چقده چموشن!» این را با عصبانيت زیر لب گفت و چوبدستياش را در هوا چرخاند. زبانبستهها را هي كرد و با دست، گوسفند بازيگوشی را به طرف گلهي كوچكي كه چوپانياش را به عهده داشت، هُل داد. اين روزها عادت كرده بود تا با خودش صحبت كند. اين بار گفت: «كاش تو همون «پای میرآب» ميموندم و اين نفهما رو تا اينجا نميآوردم.» چراگاه «پاي باغ …